تبليغاتX
باید نبایدهای روزگار
اومدم باشم
 رسم عاشقی
امیدونید چرا بعضی ها همیشه میگن خدا کجاست؟؟

 خدا که با ما کاری نداره و حرف ما رو گوش نمیده؟؟

 چون همیشه با چشم و گوش سر دنبالش میگردند

                              در صورتیکه باید 

        از چشم و گوش دلشون کمک می گرفتند

 

 

           ******                     ******

         ********                 ********

       روزی شخصی           در  حال   نماز

     خواندن   در راهی بود  و  مجنون  بدون

   این که متوجه شود از بین او و سجاده‌اش

  عبور كردمرد نمازش راقطع كردو دادزد هي

  چرا بين من وخدايم فاصله انداختي؟مجنون

     به خود  آمد و گفت من  كه عاشق ليلي

      هستم تو را نديدم تو كه عاشق خداي

         ليلي هستي چگونه مرا ديدي...! 

           ***********************

              ********************

                 *****************

                    **************

                      ************

                         *********

                           *******

                             *****

                               ***

                                **

                                 *

عشق فقط و فقط زمانی به وجود میاد که زن و مرد

 کنار هم تو شادی و غم و توی سختی های زندگی

    کنار هم باشن و اونوقته که عشق و عاشقی

                         معنی پیدا میکنه

نگاه اول فقط و فقط یه دلباختگیه ساده اس و بس

دلباختگی مثل سبزه عید میمونه که  اولش خیلی

زیبا و جذابه ولی وقتی عمرش زیاد میشه تا جایی

          بالا میره که از بین میره و نابود میشه

ولی عشق مثل یه درخته که هرچه عمرش بیشتر

 میشه هم به بار میشینه و هم زیباتر و هم محکم

                        و استوارتر میشه

پس اگه میخوایین دلباختگیتون مثل سبزه عید نشه

     یا زود دست بجنبونین و یا بی خیالش بشین

   

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بلوچ در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390  |
 
نسل ما اینگونه بود

نسل ما اینگونه بود نسل ما نسلی بود که
هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد
نسلی که یواشکی بوسید
یواشکی نوشید
...
یواشکی خندید
یواشکی حرف زد
یواشکی فکر کرد
یواشکی اعتراض کرد
یواشکی گریه کرد
یواشکی آرزو کرد
یواشکی دعا کرد
یواشکی درد و دل کرد
یواشکی انتخاب کرد
یواشکی عاشق شد
یواشکی.........
سلامتی یواشکی که اگه نبود نسل ما منقرض می شد


|+| نوشته شده توسط بلوچ در دوشنبه بیستم تیر 1390  |
 

زندگی همش قسمته

 

برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست.

دفتری پر ز ورق، نمره بیست، یا اسکناس های دویست، لازم نیست
 لباسی پر ز طلا، لازم نیست
 به خدا، لازم نیست
نیازی به فریاد حوادث نیست
 موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست
 سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست
برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست.
 
سواری روی موج خیال، نشستن کنار یادگاریها، رفتن میان خاطره ها کافیست
 برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیست

 

در گوشه ای از دفتر خاطراتم نوشته بودم "خوشبخت ترین ادم روی زمینم " نمیدونم چه اتفاقی افتاده چه طرزه فکری داشتم اون موقع ولی برام جالب بود ....

 خوشبختی میتونه اون احساس قشنگی که از  تماشا کردن به باریدن بارون از پشت پنجره  بهت دست میده باشه؟ خوشبختی میتونه اون احساسی باشه که سره نماز صبح با خدا داری

خوشبختی میتونه این باشه که روزهای قشنگی که خدا بهت هدیه میده رو اول با نام ویاد اون شروع کنی...

بهمن ماه هم تموم شد خیلی  زود گذشت

27 بهمن ماه سال پیش  کامران کوچولو که سرطان داشت وچند سالی بود که  از این بیماری رنج میبرد فوت کرد روحش شاد  خیلی ناز بود انگاری همین دیروز بود که خیلی براش غصه خوردم اما خوب خلاص شد

حرفی نیست بعضی اوقات حرفی نزنی وسکوت کنی بهترین کار رو کردی .....

شاید زندگی همین بوده باشد...

|+| نوشته شده توسط بلوچ در پنجشنبه چهارم آذر 1389  |
 
|+| نوشته شده توسط بلوچ در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 
سلام به همه                      بالاخره تونستم بیام و وبلاگم رو به روز کنم!!                         

حقیقتش چند وقتی هست که دوستان وبلاگی مقدار متنابهی بازی راه انداختن !یکی از این دوستان خوب به نام ستار لطف کرد و منو به بازی دعوت کرد!!و این بازی از این قراره که باید از آرزوهامونو بنویسیم!

من هم قبول کردم!!

خوب این هم از  آرزوهای من!ببخشید که یه ذره عجیبه!!!

۱ـ  اولیش اینه که دوست دارم همین الان بمیرم!خیلی دوست دارم عکس العمل دیگران رو بعد از مرگ خودم تو این سن ببینم!!!خیلی خیلی!!

۲ـ دوست دارم اگه یه روزی قرار شد کسی بزرگترین آرزوی من باشه!من کوچکترین آرزوی اون باشم!!و این زمان زودتر از راه برسه!!یه نفر بیاد که اسمش تو کتابا اومده باشه!!

۳ـ هر چه زودتر وضع من روشن بشه!اگه قراره که چابهار بمونم که زودتر بفهمم و اگر هم قرار باشه که برم زاهدان زودتر معلوم بشه!آخه الان یه جوراایییی تو برزخ هستم!!

 خوب این از آرزوهای در مورد خودم!! حالا آرزوهای بعدی!

۴ـ اولین و مهمترین اونا سلامتی مامان بابا و خانوادم هستش و بعدش سلامتی همه ی دوستان و علی الخصوص دشمن های من!اینجوری بگم که همه سالم باشن!چون من اصلا از مرگ خوشم نمیاد!منظورم مرگ هر کسی به غیر از خودمه!!

۵ـ بعدش هم اینه که دیگه هیچ بچه ای یتیم نباشه!!!چون احساس این که یه نفر هست که سایه اش بالای سر آدمه خیلی خوبه!!آخ که چقدر دلم واسه غرغر کردن بابام و گیر دادن مامانم تنگ شده!

۶ـ ای کاش هیچکی به اعتیاد دچار نشه!نمیدونید وقتی تو یه سوپر مارکت ایستادی و می بینی از ۲۰ تا مشتری حداقل ۱۵ تا سیگار می خرند چقدر بهت فشار میاد!!البته به اونا هم یه ذزه حق میدم!چون خیلی جاها هست که فکر میکنی دستت به هیچ جا نمیرسه!!و هیچکی به دادت نمیرسه!!واسه همین میرب دنبال دود و آبکی!ولی این راه چاره نیست به خدا!!

۷ـ  و آخرین آرزوی من اینه که هیچکس آرزویی نداشته باشه!و همه به همه ی آرزوهاشون رسیده باشن !اگر چه داشتن آرزو روح و هدف به زندگی آدم میده!!

خوب اینم آرزوهای من!

من اسم کس خاصی رو واسه دعوت به بازی خودم نمیارم!!

شما همتون دعوت هستید!!!پس لطفا هر چی  آرزو دارید توی نظرات بنویسید!خیلی دوست دارم بدونم آرزوهای شما چیه!!

 فریادهایمان را بر درهایی از سکوت اویختیم وبااشکهایمان تنهایمان را غسل دادیم وآموختیم عاشق بمیریم.

|+| نوشته شده توسط بلوچ در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 دست نوشته

داشتم مروری می کردم بر نوشته هایم. دیدم همه اش بیان لحظات خوب است. و انسانهای خوب. اما حقیقت آن است که همه ما لحظات سخت، و دشوارمان را هم داریم. و در پس این سختیها می آموزیم که همیشه امیدوار بمانیم تا تندبار حوادث، آسایش لحظاتمان را نیازرد. 2 ماه گذشته، آنقدر سختی و بلا بر سرم آمد که قدردان همین لحظات خوبی باشم که دارم.
*
حتی بیشتر هم نمی خواهم. همین که سلامت هستم هنوز، برایم کافی است. تازه وقتی انگشت کوچیکه پای آدم می خارد، یادمان می افتد، اه، سالم بودن چقدر خوب است. و دیگر خدا را به محاکمه نمی کشیم.
*
واقعیت امر هم همین است. دوستی همیشه می گفت: غرغر کردنهایت به خاطر این است که شکمت سیر است. اگر برای یک لقمه نان، هشتت گرو نهت بود، ساکت می شدی. راست می گوید. سلامتی، شکم سیر، و هوای خوب تنفس کردن خودشان کافی است که بگوییم: الهی شکر، باقی اش همه آشفته گویی های ذهنهای پریشان خودمان است.
شاملو چه زیبا ترجمه شعری را می خواند: که همه اش می پرسیم، پس این زندگی به ما کی فلان چیز را می دهد، چرا نمی پرسیم ما به زندگی چه می دهیم؟

|+| نوشته شده توسط بلوچ در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
  من و دي جي مهرداد

 

از اينجا مي تونيد به وبلاگ دوست خوب و خواننده ام دي جي مهرداد  سري بزن

|+| نوشته شده توسط بلوچ در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 هوالمعشوق
           fgf 

 

|+| نوشته شده توسط بلوچ در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 ضرب المثل
 

                                

چینی : آنکس که در هر جا دوستانی دارد ، همه جا را دوست داشتنی می یابد .
مثل چینی : راستی یگانه سکه ایست که همه جا قیمت دارد .
مثل چینی : موقعیکه دهانت می خورد بگذار با شکمت مشورت کند .
مثل چینی : مردان در اوقات خوشبختی نسبت به سایر افراد همدردی نشان می دهند و زنان در اوقات بدبختی .
مثل چینی : هیچ وقت بیش از زمانیکه سر و کارمان با احمق است احتیاج به هوش زیاد نداریم .
مثل چینی : بدبختی آن نیست که می توان از آن بر حذر بود ، بلکه آن است که گریزی از آن نیست .
مثل چینی : هنگامیکه خشم حرف می زند عقل چهرۀ خود را می پوشاند .
مثل چینی : همیشه دزدی وجود دارد که دزد دیگر را غارت کند .
مثل چینی : مردیکه کوه را از میان برداشت ، کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد .
مثل چینی : آنکه دربارۀ همه چیز می اندیشد ، دربارۀ هیچ چیز تصمیم نمی گیرد .
مثل چینی : عمارت بزرگ را از سایه اش و مردان بزرگ را از سخنانشان می توان شناخت.
مثل چینی : انسان موفق لاقید نیست و انسان لاقید موفق نیست .
مثل چینی : اگر به خاموش کردن آتش می روی ، لباس غلفی بر تن مکن .
مثل چینی : با ثروت می توان بر شیاطین فرمانروایی کرد . بدون ثروت حتی نمی توان بره ای را احضار کرد .
مثل چینی : مردم به سخنان مرد پولدار همیشه گوش می کنند.
مثل چینی : «عجله» کاری را که «احتیاط» قدغن کرده انجام می دهد.
مثل چینی : یک مرد بزرگ عیوب مرد کوچک را نمی بیند.

|+| نوشته شده توسط بلوچ در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 تنهای تنها
درون كلبه اي بنشسته ام تنهاي تنها
به چشمم حلقه بسته اشك حسرت موج غمها
چو شمعي جان خود آتش زدم امشب سراپا
به آتش بازيم جانا بيا بهر تماشا
نمي دانم كه آيا تو آگاهي ز فردا

فردا نشان از من نمي ماند
تنها به جا خاكستري ماند
ز خاكم گل لاله رويد
چو خون دلم ارغواني
دريغا كه قدر محبت
نداني نداني نداني

چو شمعي جان خود آتش زدم امشب سراپا
به آتش بازيم جانا بيا بهر تماشا
نمي دانم كه آيا تو آگاهي ز فردا

 

|+| نوشته شده توسط بلوچ در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا